اختصاصی نما:

تشكر از توهین به كودك كار

من میخواهم تشكر كنم. من تشكر میكنم از این جوان با كار در ظاهر احمقانه اش ولی در باطن عاقلانه كه توجه من نویسنده و دیگر هموطنانم را به پدیدهٔ فقر و كودكان كار جلب كرد و چطور هنرمندانه تر از این همراه با طنزی تلخ ،میشد این درد و رنج را به رخ جامعه خواب زده و بی تفاوت آورد؟
اویس نیکنام- اهالی فضای مجازی و غیر مجازی، مفصّل گفتند از حماقت و رذالت جوانی که کودک کار را در سطل زباله کله پا کرده بود و اتفاقاً به فاصله چند ساعت هم دستگیر شد، اما من یکی، میخواهم از او بطور ویژه تشکر کنم و اعتراف کنم آن دستبندهایی که امشب در اخبار ۸:۳۰ به دستان آن جوان شوخ و شیطان دیدم، باید به دستان من بسته شود

به دستان من که همیشه از کنار این مردان کوچک آشغال جمع کن، بی تفاوت رد شده ام و تنها چیزی که از عبور من ، سهم آنها شده، چند ثانیه نگاه بی روحِ سردِ از روی ترحم بوده است.

من که هیچگاه، حتی به اندازه یکی دو پرسش ساده در کنار این نادیده شدگان شهرمان، توقفی کوتاه هم نداشته ام تا اسمشان را بپرسم و بدانم از کجا خودشان را به این شهر بی در و پیکرِ بی روح و سرد رسانده اند.

منی که با شکم برآمده و بادکرده از خوردن کباب به همراه چندین دِسِر و پیش و پس غذا ، آروغ زنان از مجلل ترین رستورانهای این شهر، پا به پیاده رو گذاشتم تا به زور پیاده روی، آنچه بلعیده ام را هضم کنم و از گربه ها و آدم های دست به دامن سطل های آشغال نپرسیدم که شما امشب غذا خورده اید؟

دستنبد های آن دو جوان باید به دستهای من باشد که کمدهای لباسم دیگر گنجایش خریدهای جدید را ندارد. لباسهایی آنقدر زیاد که سالی یکبار هم نوبت بعضی شان نمیشود که با من به مهمانی بیایند. لباسهایی گران قیمت و با اصل و نسب که مثل خودم مغرور و متکبر اند و به پوشش نازک و کثیف و پاره طبقات پایین دست کوچکترین توجهی ندارند.

من مجرم خیلی خطرناکی هستم، من باید خودم را به نزدیک ترین کلانتری معرفی کنم تا کت بسته بازداشتم کنند. من که در این زمستان سرد، پشت فرمان ماشین میلیاردی ام، از جلوی صفهای منتظران اتوبوس و خم شدگان در سطل های آشغال و کارتن خوابهای کنار پیاده رو میگذرم و آنها را چیزی بیشتر از تعدادی حیوان و درخت و تیر چراغ برق نمیبینم.

من یک بی شرف هستم. من یک نجومی بگیرِ بیت المالم. اتفاقاً چند سال پیش، به همین استان البرز که محل شوخی این جوان با آن مرد کوچک بازیافتی است، به همراه یک گله از کلوپ نجومی بگیران، سفر کرده بودم. پانصد میلیون تومان را در یک نیمروز دورهمی بلعیدیم. آن ماجرای نیمروز خیلی هم رسانه ای شد و آبروی من هم رفت، اما چه میشود کرد، آخر منِ مدیرِ نخبهٔ توانمند، اهل شیشلیک هستم و با نان و پنیر نمیتوانم کار کنم. خداوکیلی خودم هم از این موضوع ناراحتم، اما اگر مدیریت امثال من نباشد، اوضاعِ همین آشغال جمع کن ها بدتر از این خواهد شد. لااقل الان همان نیمخورده استخوان های شیشلیک ما نصیب این طبقات فرودست میشود، اما اگر مدیران نان و پنیر خور، سر کار بیایند، چه چیزی گیر مردم میاید؟ بگو! نان و پنیر! این یعنی توزیع فقر

من یک روحانی با سواد و اهل فضلم. من را باید اول خلع لباس کنندو بعد دستبند بزنند. اگر قبل از خلع لباس هم مرا دست بند بزنند حق دارند. من قرار بود نماینده خدا و پیامبرش در خیابانهای این شهر باشم، اما اینقدر سَرَم گرم درس خارج فقه بود که از داخل آن هیچ نفهمیدم. من حتی اینقدر پرشتاب و با عجله از خیابانهای شهرمان عبور کردم تا به منبرهایم برسم که فرصت نکردم اطرافم را درست نگاه کنم.

به من دستبند بزنید! من یک دانشجوی درسخوانِ بی خاصیت نخبه هستم که فقط به درد نخبه بودن میخورم. من درس های استادم را گوش میدهم که استاد شوم و بعد با تدریس، استاد تربیت کنم، اما من و همه این سلسلهٔ دراز اساتید از حل ابتدایی ترین مشکلات جامعه دور و برمان عاجزیم. من حتی عرضه ندارم شکم خودم و خانواده ام را درست و حسابی سیر کنم. برای من عضو هیئت علمی شدن، مقاله دادن در نشریات خارجی و نهایتاً پریدن به آنور آب مهم تر بود تا دیدن دردهای وطن مادریم مثل همین کودک آشغال جمع کن
من یک سلبریتی بی هویتم
من یک مدیر دوتابعیتی رانتخوار هستم
من یک خرمقدس خودپرست شکم گنده ام
من یک قاچاقچی فراری از مالیاتم
من یک کارخانه دار بی عرضه بنجل سازم
من یک کارمند رشوه گیر از زیر کار در رو هستم
من یک رئیس جمهور اشتباهی ام

اما من میخواهم تشکر کنم. من تشکر میکنم از این جوان با کار در ظاهر احمقانه اش ولی در باطن عاقلانه که توجه من نویسنده و دیگر هموطنانم را به پدیدهٔ فقر و کودکان کار جلب کرد و چطور هنرمندانه تر از این همراه با طنزی تلخ ،میشد این درد و رنج را به رخ جامعه خواب زده و بی تفاوت آورد؟

امیدوارم فردا صبح که با نمونه این کودکان برخورد میکنم، دیگر آنها را به چشم اشیاء این عالم نبینیم

شاید همین امشب که بیرون میروم تا آشغالمان را در سطل زباله بیاندازم، فرصت جور دیگر دیدن برایم فراهم شود

ثبت: ۱۳۹۸/۹/۱۳