نسخه چاپی

اختصاصی نما/ دلنوشته

همه­ اش تقصیر این باران بی­ وقت و یك‌ریز بود...

عکس خبري -همه­ اش تقصير اين باران بي­وقت و يك‌ريز بود...

ای به قربون دكمه­ ی بسته شده­ ی یقه ا­تون... راستی آقا خفه­ تون نمی­كنه این دكمهه... ای بابا چی می­گفتم... بی­خیالش... عمری شماها ملتو خفه كردین و خون بدبخت بی‌چاره ­ها رو تو شیشه كردین... یه بارم این دكمه ­ی بی صاحب مونده­‌تون باید خفه­‌تون كنه دیگه...

اصلا همه­ اش تقصير اين باران بي­ وقت و يك‌ريز بود كه مجبور به دويدنش كرده بود و همين هم باعث فراموش­كاري ­اش و جا گذاشتن كاپشنش در كلاس، كه يك‌هو در ميان دويدن يادش آمده بود و باز زير اين باران بي­وقت و يك‌ريز به دو برگشته و به در كلاس رسيده و نرسيده كه شنيده بود: «واي موهاتو بكن تو نمي­بيني آقا رو... نمي­خواي كه از دانش­گاه اخراج بشي... اي بي­ دين كافر... اييييييييش...» و بعد صداي خنده كه با صداي كشيده شدن صندلي كه با برداشتن كاپشن جامانده قاطي شده بود و مثل صداي ضجه، زير اين باران يك‌ريز و بي­وقت در گوشش زنگ زده بود!


اصلا همه ­اش تقصير اين باران بي­ وقت و يك‌ريز بود كه مجبور به نرفتن به سمت ايست­گاه اتوبوس كرده بودش و سوار تاكسي پر صداي عاشقانه خوانش. و باز هم تقصير اين باران بي ­وقت و يك‌ريز بود كه بهانه را به دست راننده داده بود كه بگويدش: «اين برف پاك­ كن هم كه كار نمي­كنه... اصلا آقا شما به بقيه‌ي دوستان توضيح بديد، اين ريش ماشالا بلند شما... اين لباس بيرون زده از كاپشن كرم­تون... نه آقا شرمنده خاكي­تون... اي به قربون دكمه­ ي بسته شده­ ي يقه­ اتون... راستي آقا خفه­ تون نمي­كنه اين دكمهه... اي بابا چي مي­گفتم... بي­خيالش... عمري شماها ملتو خفه كردين و خون بدبخت بي‌چاره­ها رو تو شيشه كردين... يه بارم اين دكمه­ ي بي صاحب مونده­‌تون بايد خفه­‌تون كنه ديگه... اه ه ه ه... اين برف ­پاكن لامصبم كه كار نمي­كنه... آقا اصلا پياده شو... خانوم و نمي­بيني وايستاده زير بارون... برو پايين تو رو قرآن حال نداريم...»

اصلا همه­ اش تقصير اين باران بي­ وقت و يك‌ريز بود كه وقتي آمده بود پول پرتاب شده از ماشين را بردارد، ديده بود كه پول هم افتاده در چاله‌ي باران گرفته و گلي‌اش كرده بود!


اصلا همه‌اش تقصير اين باران بي­ وقت و يك‌ريز بود كه تا رسيدن به خانه بي ­وقت و يك‌ريز باريده بود و آن­قدر خيسش كرده بود كه زير ماشين­‌ها مثل بخار شده بود و باران را يك‌ريز‌تر و بي­وقت‌تر كرده بود و...



اصلا همه‌اش تقصير اين باران بي­ وقت و يك‌ريز بود كه آن­‌قدر بر سرش ريخته بود كه استتارش كرده بود كه اين‌قدر "بودش" كرده بود... كه باران‌ش كرده بود!




پ.ن

باز باران گرفته يا كلمات تو مي‌وزد؟!

ما أشد لزومك للاهواء المبتدعة، و الحيرة المبتعة، مع تضييع الحقائق و اطراح الوثائق، التي هي‌لله، و علي عباده حجة

«چه سخت به هوس‌هاي بدعت‌زا، و سرگرداني پاي‌دار، وابسته‌اي! حقيقت‌ها را تباه كرده، و پيمان‌ها را شكسته‌اي، پيمان‌هايي كه خواسته‌ي خدا و حجت خدا بر بندگان او بود...» / نهج‌البلاغه – نامه به معاويه در سال 36 هجري، پيش از آغاز نبرد صفين – نامه‌ي 37

ثبت: ۱۳۹۸/۱۰/۲۳

نظرات کاربران
نام :
پست الکترونیک:
نظر شما:
کد امنیتی: